سلام همسر عزيزم
جملات خيلي زيبا و خيلي قشنگ بلد نيستم اما بدون كه همه فكر و ذكر و اميد و نفس و هستي مني .... پس خيلي ساده ميگم دوستت دارم ... خيلي ساده ميگم عاشقتم ... عاشق سادگي تو ... عاشق مهرباني تو ... نميدونم كي اين پست رو ميخوني اما مطمئنم اون موقع شگفت زده ميشي ....
خيلي خيلي خيلي دوستت دارم ...
همسرت (عباس تو )
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 11:10 توسط شبزده |
بعد از مدتها دوباره سلام
امشب که بعد از یکسال و نیم دوباره اومدم اصلا فکر نمیکردم دوباره بنویسم.
راستش اومده بودم برا حذف اینجا.
وقتی یوزر و پس میزدم مطمئن نبودم درست میزنم یا نه ولی با اولین تلاش وارد شدم و چیزی رو دیدم که حتی فکرشم نمیکردم.
۱۸ تا نظر تایید نشده! فکر میکردم فراموش شدم.
فکر میکردم خیلی فراموش شدم.
سورپرایز شدم... خیلی!
این شد انگیزه ام برا دوباره نوشتن.
دوباره مینویسم.
از همه ی اون ۱۸ تا ممنونم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 1:36 توسط شبزده |
تا روز تولد 18 سالگیش فقط 18 روز دیگه مونده بود. عادت کرده بود مادرش رو تو آییه ببینه. مثل همه ی وقتای دیگه ای که غم تنهایی و بی مادری زندگی رو براش غیر ممکن میکرد ، یه گوشه کز کرد و آینه رو گرفت جلو صورتش. زل زد تو چشمای دریایی تصویر رو به روش... قطره اشکی روی گونه اش دوید... پس مادرش هم وقتی گریه میکرد این شکلی میشده... اشک گونه اشو با پشت دست پاک کردو بینیشو بالا کشید دوس نداش مادرشو گریون ببینه. لبخند کمرنگی زد و به 14 امین روز بهمن فکر کرد. روز تولدش ... روزی که قانونا 18 ساله میشد و میتونست برای قاتل مادرش تصمیم گیری کنه. حرفهای خان عمو و دایی هاش مدام تو ذهنش تکرار میشد.چهره ی مصمم خان عمو وقتی برای چندمین بار تاکید میکرد که هرچی اون تصمیم بگیره حرفی نداره و تا آخر عمر ازش نگه داری میکنه حتی اگه بگه اعدام! و چهره ی پر از خشم و مستاصل دایی وقتی میگفت نظر ما نظر توئه دایی جون! حتی اگه خون به نا حق ریخته ی خواهرمو ببخشی! سرش رو گرفت تو دستاش... کاش قاتل مادرش کسی جز پدرش بود...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 23:1 توسط شبزده |
_ دستتو بده...اینجا رو ببین
پسرک با چشم های گرد شده به مج دستش نگاه میکرد. _ انگاری یه چیزی تو دستم داره بالا پایین میپره!!این چیه مامان؟ _من مادر تو نیستم! پسرک دمغ شد ولی هنوزم کنجکاو بود... آهسته تر از دفعه قبل پرسید... _ این چیه بدری جون؟ _ نبض! _چه شکلیه؟ میشه دیدش؟ _عین یه توپ سفید! شدنش میشه ولی تو عرضه شو نداری! _دارم! _نداری! چون مرد نشدی! _ولی بابا میگه...میگه من دیگه بزرگ شدم!میگه وقتایی که اون نیس من مرد خونه ام! زن پوزخندی زد و زیر لب گفت: وقتی هم تو نباشی پسر من! چشم های درشت و روشن پسرک برقی از شادی زد. _وقتی داداشی به دنیا بیاد نبضمو بهش نشون میدم! _تو که خودت هنوز اونو ندیدی! پسرک به فکر فرو رفت... _ چطوری میتونم ببینمش؟ زن تیغ رو دست پسرک داد. _ اینو بکش رو دستت! محکم! _دردم نمیاد؟ _گفتم عرضه اش رو نداری! بدش به من!!! پسرک شتاب زده تیغ رو پشیش قایم کرد. _نه!نه! _یا اونو بکش به دستت یا بدش من! _میخوام نبضمو ببینم! _اونو کشیدی رو دستت ازش خون میاد.یکمی هم درد داره!ولی باید صبر کنی تا خونا برن! اون وقت نبضتو میبینی! صدات هم در بیاد مثل ... کتکت میزنم!باباتم دیگه نیس که جلوش ننه من غریبم بازی دریاری! فهمیدی؟ پسرک با دنیایی شک سرش رو تکون داد. _اوهوم... . . . فردای اون روز، روزنامه ها اینطور نوشتند: پسر بچه ی پنج ساله خود کشی کرد... پی نوشت: عنوان مطلبم به دلم نمیچسبه نمیدونم چرا.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:0 توسط شبزده |
انگار چهره ی آسمان از خشم و غضب سرخ شده بوددانه های ریز برف با رقصی مرموز پایین میامدند و در چشم بر هم زدنی ناپدید میشدند.
باد همچون دیوانه ای هوهو کنان خود را به پیکر سرد خانه ها میکوبید. موهای لخت و طلایی رنگ دخترک اسیر دست های باد گیج و بلاتکلیف در هوا این طرف و آن طرف میرفتند. ساعت بزرگ تنها میدان شهر نیمه شب را نشان میداد .هرگز به یاد نداشت تا این ساعت از خانه بیرون بوده باشد. مردی که سر در گریبان فرو برده و کلاهش را محکم گرفته بود با شتاب و بی توجه به او از کنارش عبور کرد. میدانست که او برای رفتن به منزل دیر کرده و به همین خاطر سعی دارد با گام های بلند سریع تر به خانه برسد. با نگاهی نا امید و بی رمق مرد را تا انتهای خیابان بدرقه کرد. در انتهای خیابان نوری از پنجره ای کور سو میزد. میدانست که آن پنجره ، پنجره ی اتاق بیماری رو به موت است که مانند تنها شمع اتقش وا=سین لحظات را میگذراند. منبع درست این آگاهی ها را نمیدانست.فقط حس میکرد که انگار آگاهی هایش نسبت به همه چیز افزایش یافته. عزم رفتن به خانه کرد.در چشم بر هم زدنی خود را در خانه دید. تمام مسیر را غرق در افکارش و بی توجه به مسیر طی کرده بود. حتی یادش نمیامد که اصلا مسیری هم بوده یا نه؟!! در خانه ی محقر و غم زده شان هیچکس متوجه حضور او نشد. حتی مادرش هم که سرش را روی میز چوبی و کوچک کنار سالن پذیرایی گذاشته بود و به خواب رفته بود هم کمترین تکانی نخورد. مشخص بود ساعت ها منتظر بازگشت دخترش بوده. لبخندی کمرنگ روی لبش نقش بست. نزدیکش شد و دستان ظریف و یخ کرده اش را بوسید. نگاهش به قاب عکس روی میز افتاد. عکس خندان خودش بود.چشمش به گوشه ی قاب عکس خشک شد. یک ربان مشکی!!! پی نوشت : این اولین داستان ترسناک منه که توی قطار وقتی از تونل رد میشد زد به سرم!!! جو گیر شدم ببخشید!!!(چشمک)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:22 توسط شبزده |
فکر میکردم چشم های تحسین گر اونی که پشت آکواریم ایستاده داره به من! لبخند میزنه!
چه تلخ بود لحظه ای که فهمیدم اون جز تصویر خودش هیچ چیز نمی دیده!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:14 توسط شبزده |
صداي جر جر بارون !يه جفت كفش نو! يه آبنبات! رفته بود زير بارون خيره نگاه ميكرد به آسمون قطره هاي درشت بارون فرود ميومدن رو گونه هاش و بهش حس پرواز ميدادن كف دستاشو گرفته بود رو به آسمون ! ذوق ميكرد و ميگفت دستام باروني شدن! سوشرت نارنجيش خيسه خيس ... اگه ته دلش نمي لرزيد... اگه از فرداش نمي ترسيد... همه چيز قشنگ ميشد... همه چيز قشنگ ميشد....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:5 توسط شبزده |
سلام! يه سلام تر و تازه البته با كمي تاخير به همه ي دوستان خوبم شرمنده كه خيلي وقته آپ نكردم يه تشكر ويژه هم دارم از امير عزيز كه دعوت من به بازيه قشنگش دليلي شد براي آپ شدن وبم من هم براي ادامه ي اين بازي خيابوني رو دعوت مي كنم. داستاني كه نوشتم واقعيتي هستش كه هر سال محرم و صفر فكر منو به خودش مشغول مي كنه البته مي دونم كه داستان پخته اي نيست چون در كمتر از يك ساعت نوشته شده اميدوارم خوشتون بياد : ساعت رو كوك كرد واسه 5 صبح! بايد بعد از نماز سريع مي رفت در مغازشو باز ميكرد آخه هر روز پنج و نيم صبح شير ميومد ولي اون شب مرد خيلي خسته بود. آخه به تنها هيئت محلشون تو خونه اش شام داده بود. هيئت مريدان علي اصغر! با اينكه خيلي خسته بود ولي از خوشحالي خوابش نمي برد. به خودش افتخار مي كرد . با خودش گفت اگه تو كربلا نبودم اينجا ديگه از خجالت امام حسين و بچه ي شيش ماهش در اومدم گفت بچه... آخ ياد اون زنه افتاد كه هر روز بچه به بغل مياد دم مغازه و كلي عز و چز ميكنه كه شير رو ارزون تر بخره! اوقاتش تلخ شد... پتو رو كشيد رو سرش و خوابيد. فرداي اون شب هنوز تو مغازه ي اون مرد شير صد تومن گرون تر بود!
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:21 توسط شبزده |
سلام به همه و ببخشید به خاطر تاخیری که پیش اومده راستش خیلی فکرا تو سرم بود واسه نوشتن ولی ...تکلیفم با خودم و وبم مشخص نبود
می خوام یه تغییراتی توش بدم که یه خورده وقت میگیره در حال حاضر هم که وقت ندارم.
ولی انشاالله بعد امتحانات منتظر یه سری تغییرات باشین
و اما پست این دفعه که فقط یه عکسه!
اما عکسیه که به نظر خودم راحت نمی شه ازش گذشت و خیلی جا واسه فکر کردن داره

راستی ببخشیدا ببخشیدا ببخشیدا ولی خیلی بی ذوق تشریف دارین!
آهنگ به این خوشگلی گذاشتم رو وبم! هیچکی یه تبریک نگفت!!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:58 توسط شبزده |
گاهی با دیدن بعضی چیزا می رفت به عالم خاطراتش
حس میکرد یه کتاب قطور ورق خورده و داره بین صفحات زردش روزای زندگیشو میبینه می دید اون روزی رو که زمین خورد و هیچکی دستش رو نگرفت ... روزی که بیست گرفت و هیچکی نبوسیدش... روزی رو که واسه خاطر شکستن یه گلدون سفالی بی ارزش حسابی کتک خورد ... روزی که معلمش گوشش رو کشید تا دیگه از دوستاش خوراکی نگیره ... روزی که دوستاش به کفش پاره اش خندیدن و هیچکی اشکاشو ندید ... روزی که تو حمام پای از بند در رفته اش رو جا انداخت و هیچکی نفهمید ... روزی که تو سطل زباله ی جلوی قنادی دنبال یه ذره شیرینی می گشت ... روزی که بخاطر پنج دقیقه دوچرخه سواری یک ساعت سواری داد ... روزی که مادرش رو تو خونه ی همسایه گرفتن ، خواهرش خود کشی کرد، پدرش ترکش کرد و اون حس میکرد جا مونده ...روزی که آواره ی کوچه ها شد و با چشم گریون با خودش عهد کرد که وقتی بزرگ شد نزاره هیچ بچه ای تنها بمونه... یه دفعه به خودش اومد اون پسر بچه هنوزم رو زمین نشسته بود و گریه می کرد... مرد جلو رفت دست پسرک رو گرفت و صورت کبودش رو بوسید و به چشماش خیره شد چقدر نگاهش آشنا بود ... باید به پیمانش عمل میکرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:28 توسط شبزده |
| ||||||